تبليغاتX
چرا من...؟!!!




















چرا من...؟!!!

بازم خدا دل منو براي غم نشونه كرد

روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ،

متوجه میشود که هتل به کامپیوترمجهز است .

تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار

اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد .

 در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی  زنی

که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که

شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود

 تا ایمیل های خود را چک کند .

اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد .

 پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و

 مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه

مانیتور می افتد:
گیرنده :
همسر عزیزم


موضوع : من رسیدم


میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی .

راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا میاد

میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم .

 همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت .

 امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من

بی خطر باشه . وای که چه قدر اینجا گرمه !!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 15:30 توسط ستاره| |

سلام

 

به همه دوستان امدم ولی اونی نیستم که فکر میکنید

 

من یکی از طرفداران این وبلاگ بودم با هزار زحمت

تونستم رمز عبور پیدا کنم

از این به بعد من این سایتو آپ میکنم تا موقعی که بتونم

 آبجی خانم راضی به برگشتن کنم

لطفا کمکم کنید؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 22:26 توسط ستاره| |

سلام به شما عزیزانی که تا امروز بامن همراه بودین و توی غم وشادی من همراهی ام کردین!!!

حالا به حرف حوری نازم و نوشین خانومی ام گوش می دم و آپ می کنم.

اما این دفعه با دفعه های قبلی خیلی فرق داره!!!!

 می خوام با همه ی شما عزیزان خداحافظی کنم.

می خوام از پیشتون برم!!!!

می خوام تمام خاطرات وبلاگم رو به خاطر داشته باشم البته تمام خاطرات خوبی که داشتم

شاید کسانی باشن که از رفتنم خوشحال شن می دونم اون یک نفر کیه!!!!

شایدم فکر کرده من کم آوردم ولی نه دارم میرم چون دلم شکست!!!!

چون از بهترین دوستم توقع نداشتم.

چون رفیقم نارفیق از آب دراومد!!!

رفیق نارفیقم!!!!خداحافظ!!!!

 کسی از رفتنم خوشحال میشه که اجازه داده بود به خودش که توی کارای ما دخترا دخالت کنه!!!!

 

 

ختم کلام:

در کنار همه ی شما دوستان که اسمتون رو هم بردم خیلی خوب بود!!!

ولی رسم روزگاره که هر اومدنی یه رفتنی داره!!!!

 منم یه روزی اومدم چند صباحی کنارتون موندم وحالا دارم میرم!!!!

 

از همتون می خوام حلالم کنین!!!

واسه ی همه ی شما از درگاه ایزد منان سربلندی،موفقیت و خوشبختی آرزومندم.

 

دوستار همگی شما:ستاره!!!

 

!!!(تعطیل شد)!!!

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 10:55 توسط ستاره| |

از بهشت که بیرون آمد، دارایی اش یک سیب بود.

سیبی که به وسوسه آن را چیده بود. و مکافات این وسوسه هبوط بود.

فرشته ها گفتند: تو بی بهشت می میری.

زمین جای تو نیست. زمین همه ظلم است و فساد.

انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام.

 زمین تاوان ظلم من است. اگر خدا چنین می خواهد، پس زمین از بهشت بهتر است.

خدا فرمود: برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند

 از زمین می گذرد، زمینی آکنده از شر و خیر، آکنده از حق و  از باطل،

 از خطا و صواب، و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه...

و فرشته ها همه گریستند. اما انسان نرفت.

انسان نمی توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود.

 می ترسید و مردد بود. و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.

چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.

انسان دست هایش را گشود و خدا به او اختیار داد.

خدا فرمود: حال انتخاب کن. زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.

 برو و بهترین را برگزین که بهشت، پاداشِ به گزیدن توست.

عقل و دل هزاران پیامبر نیز با تو خواهند آمد، تا تو بهترین را برگزینی.

 و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوری را. و این آغاز زندگی انسان بود.

 

 پ ن :

من این پست رو فقط و فقط به خاطر مهمون وبم گذاشتم!!!

پس اگر بخوای می تونی زمین رو تحمل کنی اگر فقط کمی خوشبینانه به موضوع نگاه کنی!!!

اگه تو بخوای منم توی این راه تنهات نمی ذارم قول میدم...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 11:7 توسط ستاره| |

يك دانشمند آزمايش جالبي انجام داد،او يك آكواريوم شيشه اي ساخت  و آنرا با يك  ديوار شيشه اي دو قسمت كرد .

توي يك قسمت ماهي بزرگتر انداخت و توي قسمت ديگه يك ماهي كوچيك انداخت.ماهي كوچيك ،تنها غذاي ماهي بزرگتر بود و دانشمند به اون غذاي ديگه نمي داد.

او براي خوردن ماهي كوچيك بارها بارها به طرفش حمله كرد اما هر بار به يك ديوار نامرئي مي خورد .همون ديوار نامرئي كه اورا از غذاي مورد علاقه اش جدا مي كرد.

بالاخره بعد از مدتي ،ماهي بزرگتر از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد.او باور كرده بود كه رفتن به آن طرف  آكواريوم  و خوردن ماهي كار غير ممكنيه.

دانشمند شيشه ي وسط را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز كرد اما ماهي بزرگ هرگز به سمت ماهي كوچيك حمله نكرد .

-مي دانيد چرا؟

آن ديوار شيشه اي ديگر وجود نداشت،اما ماهي بزرگ توي ذهنش يك ديوار شيشه اي ساخته بود .يك ديوار كه شكستنش از شكستن يك ديوار واقعي سخت تر بود.

آن ديوار باور خودش بود ،باورش به محدوديت.

باورش به وجود ديوار .باورش به ناتوان و ناتواني!!!

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:3 توسط ستاره| |

-چی میشد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده

 چرا که ما دیروز وقت نکردیم از او تشکر کنیم.

- چی می شد اگه خدا دیگر ما را صدا نمی کرد

چون امروز اطاعتش نکردیم.

- چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد

 چون ما از محبت کردن به دیگران دریغ کرده ایم.

- چی می شد اگر خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت

چرا که امروز فرصت نکرده ایم آنرا بخوانیم.

- چی میشد اگر خدا در خانه اش را می بست

چون ما در قلب های خود را بسته ایم.

- چی می شد اگر خدا امروز به حر ف هایمان گوش نمی کرد

چون دیروز خوب به دستوراتش عمل نکرده ایم.

پس بسایید خود را به خدا نزدیکتر کنیم . بذر خداشناسی را در قلب های یکدیگر بکاریم.

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 11:36 توسط ستاره| |

دستم را میگیرم بالای سرم یه باره آسمان می پرد لای انگشتانمُ آسمان سنگین است.

 دستم درد می کند.

 آسمان می افتد وسرش می شکند تقصیر آسمان بود و گرنه که دست های من قدرت نداشت.

آسمان را می برند بیمارستان .همه می ایند وبه من تسلیت می گویند.من بی گناهم.

همه ی ستار های ترسیده اند.سیاه چاله ها برایم دعا می کنند...



 سلام لیوان!!!

همیشه نیمه پرت را دیده ام...اما این بار می خواهم نیمه ی خالی ات را ببینم/

 خوبی هایت را که همه می بینند ...حکایت خوبی های تو در هر کوچه وبازار بر سر زبان هر پیر و جوان افتاده است. نیمه ی خالی تو را کسی نمی بیند...

همان که نامش غرور است... همان حباب غرور و و دروغ که نابود می کند خوبی هایت را وخراب می کند تمام پل ها را .

 می خواهم عهد نشکنم ولی...نیمه ی خالی ات هویدا تر از پر براین خودنمایی می کند...

ببخش مهربان!!!

نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 11:52 توسط ستاره| |

سحابی هم محل تولد،هم محل مرگ ستاره هاست.همشون برمی گردن به همون جایی که ازش متولد شدن.

!من نمی دونستم که ستاره ها هم می میرن .

-همشون می میرن؟؟!خیلی از ستاره هایی که الان ما می بینیم شاید میلیون ها سال پیش مردن ولی

ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم هنوز داریم اونارو میبینیم.

یعنی اینقدر دورن؟؟؟

خیلی دور خیلی نزدیک.وقتی با دنیای خودمون مقایسه می کنیم،می بینیم که چه قدر به ما نزدیک اند و ما خبر نداریم!

همه ما چقدر شبیه یک ستاره ایم...!

سلام به همه ی دوستانی که واسه ی روز تولدم سنگ تموم گذاشتن!!!!

از هموشون ممنونم.

حتی از کسانی هم که دیر متوجه شدن هم ناراحت نیستم!!!!

به هر حال از همتون متشکرم!!!

این هم از آپ !!!!اگه دیر شد معذرت می خوام چون وسط امتحانات پایان ترمم!!!!

تا آپی دیگر بدرود!!!!
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 11:24 توسط ستاره| |

 

اشك من پيرهنت رو تر كرده                     همه جا عطر تو پيچيده ولي

دل ديگه غربتو باور كرده                           مثل اون پرنده ي شكسته بال

دل من بعد تو بي لونه شده                      با تو بي قراره،بي تو بي قراره

                                 دل من راست راستي ديوونه شده

امشب اما ميون اين خاطره هاي سردم          ميرم دنبال اون حادثه اي مي گردم 

كه نفهميدم و كي كجا،تو رو ازم گرفت             دست توجدا شد،نگاهتو گم كردم

چرا بايد وقتي خونه ي دلت متروكه                 واسه در زدن بازم دنبال يك بهونه گشت؟؟؟

وقتي راه نداره چشمام به حريم قلب تو           چه جوري ميشه پي يك فرصت دوباره گشت؟؟؟

 

امروز در يكي از بهار ي ترين روز هاي سال بيستمين چرخش من دور خورشيد تمام مي شود،امروز شناسنامه  ام يكسال پير تر مي شود.

اين اولين باره كه دارم توي وبلاگم روز ميلادمو جشن مي گيرم.

مي خوام غم و شادي هايم را با دوستان وبلاگي ام تقسيم كنم.

اما...

 اما تولدم هم مثل تمام اتفاقات زندگيم بوي غم مي دهد.

يادش بخير...!!!!

پارسال يادمه ،توام حتما يادته!!!

بي خبر رفت و و ديگر از او نيامد...

نامه اي نه!!!                       كلامي نه!!!!                   پيامي نه!!!

تا كه غربت يار مرا در بر گرفت                                          

دل بهانه هاي خود را از سر گرفت

گرمي خورشيد هم  آخر گرفت

كلبه ام خاموش شد،آتشم افسرد

هفت شهر عشق را گشتم

از آن همه  گذشته،يادگاري نه!!!

كاش همه چي مثل پارسال شه!!!كاش واسه اومدنت استرس داشته باشم...

كاش مي شد منتظر هديه ي تو باشم.كاش مي شد دوباره شاهد گريه هات باشم...

كاش واسه ديدنم،خداحافظي، گريه نمي كردي!!!

كاش مي شد...

پيدات مي كنم حتي اگه پروازم را پر پر كني         محكم بگيرم دستت رو احساسمو باور كني

بايد تو رو پيدات كنم شايد هنوزم دير نيست...!

روز ميلادمو ديگه مثل پارسال دوست ندارم.

ديگه منتظر چيز خاص يا اتفاق مهمي نيستم.!!!

هيچ وقت مثل امروز مغزم واسه نوشتن قفل نكرده بود.

ديگه نمي دونم چي بگم!!!

سفر  يه حادثه ست                             براي تو، براي من

آخر اين جاده كجاست؟؟؟                       عبوره يا رسيدنه؟؟؟

اما...

ميدونم،آره ميدونم،يعني مطمئنم كه به يادم هستي.

مطمئنم كه  با من تماس ميگيري!!!

مطمئنم!!!!

اگه دوری،اگه نیستی نفس فریاد من باش.

تا ابد تا ته دنیا ،تو همیشه یاد من باش...

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:48 توسط ستاره| |

خداوند بي نهايت است و لامكان و بي زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي شود

و به قد نياز تو فرود مي آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي گردد

يتيمان را پدر مي شود و مادر

محتاجان برادري را برادر مي شود

نااميدان را اميد مي شود

گمگشتگان را راه مي شود

در تاريكي ماندگان را نور مي شود

رزمندگان را شمشير مي شود

پيران را عصا مي شود

محتاجان به عشق را عشق مي شود

خداوند همه چيز مي شود همه كس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاكي دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب هايتان را از هر احساس ناروا

و مغز هايتان را از هر انديشه ي خلاف

و زبان هايتان را از هر گفتار ناپاك

و دست هايتان را از هر آلودگي در بازار

و بپرهيزيد از هر ناجوانمردي،ناراستي،نامردمي

چنين كنيد تا ببينيد چگونه

بر سفره ي شما  با كاسه اي خوراك و تكه اي نان مي نشيند

در دكان شما كفه هاي ترازو هايتان را ميزان مي كند

و در كوچه هاي خلوت شب،با شما آواز مي خواند

مگر از زندگي چه مي خواهيد؟؟؟

كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

دوستان من!!!

این چند وقتی که گذشت واقعا برای من بدترین روز ها بود شاید توی کامنت هایی که واسه همه ی شما گذاشته بودم به این موضوع اشاره کردم.

ولی دیروز همه چیز به حالت اول برگشت منم شدم همون ستاره ی قدیم!!!!

از کسانی که می شناختم کلی التماس دعا داشتم.

اما الان دیگه همه چیز حل شد.

خدایا متشکرم!!!!خدا جون متشکرم!!!

اینم از آپ این دفعه!!!

نظر یادتون نره.بای...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:10 توسط ستاره| |


Design By : Night Skin